داستان پندآموز و عبرت انگیز چوپان جوان و مادرش

داستان بسیار زیبای چوپان و مادرش در دعا سایت

داستان پندآموز و عبرت انگیز چوپان جوان و مادرش

داستان پندآموز و عبرت انگیز چوپان جوان و مادرش

داستان بسیار زیبا و پندآموز چوپان جوان و مادرش را برای شما عزیزان قرار دادیم . خلاصه داستان از این قرار است که گرگی چند راس از گوسفندان چوپان جوان را می کشد و چوپان به خاطر این اتفاق در فکر انتقام جویی از گرگ میفتد و سایر اتفاقاتی که به خاطر این کینه و فکر انتقام برای این چوپان میفتد . در ادامه مطلب از دعا سایت در خدمت شما هستیم با داستان عبرت انگیز چوپان و مادرش …

داستان پندآموز و عبرت انگیز چوپان جوان و مادرش داستان گرگ و چوپان جوان داستان کشته شدن گوسفندان چوپان توسط گرگ داستان چوپان جوان داستان پندآموز و عبرت انگیز چوپان جوان و مادرش داستان انتقام و کینه چوپان از گرگ داستان انتقام گرفتن چوپان از گرگ
داستان پندآموز و عبرت انگیز چوپان جوان و مادرش

داستان پندآموز و عبرت انگیز چوپان جوان و مادرش,داستان چوپان جوان,داستان گرگ و چوپان جوان,داستان کشته شدن گوسفندان چوپان توسط گرگ,داستان انتقام گرفتن چوپان از گرگ,داستان انتقام و کینه چوپان از گرگ

داستان پندآموز و عبرت انگیز چوپان جوان و مادرش

چوپان جوانی با مادرش در کوهستان زندگی می‌کرد. مزرعه سرسبز و دامداری بزرگی داشت. روزی گرگی در آنجا پیدا شده و چند تا از گوسفندانش را کشت.

چوپان شب و روز در فکر و کینه انتقام از گرگ بود. طوری که مزرعه و تمام کار خود را رها کرده و به دنبال ساخت تله‌ای برای صید گرگ بود.
تله‌ای در بیرون طویله گذاشت و شبی دم گرگ در تله گرفتار شد.

صبح که چوپان گرگ را در حال زوزه کشیدن در تله دید، بسیار خوشحال شد. روغنی آورد، بدن گرگ را به روغن آغشته کرد. مادر پیر و کار کشته‌اش پرسید: چه می‌کنی پسرم؟

گفت: می‌خواهم گرگ را آتش بزنم، سپس تله را باز می‌کنم تا فرار کند. باد که به آتش بخورد یقین دارم خواهد سوخت و دوست دارم با بدنی سوخته مدتی زجر بکشد و بمیرد.
مادرش گفت: فرزندم اگر بسیار از او دل‌ ناخوشی داری او را بکش ولی چنین انتقام نگیر که کار انسانی نیست.

گرگ بر اساس فطرتش که شکار است گوسفند تو را چنین کرده است ولی تو حتی اگر او را بکشی باز کار درستی نکرده‌ای، بهتر است به جای کشتن او فکر محکم کردن طویله‌ات باشی؛ چون این گرگ برود گرگ دیگری می‌آید.

جوان که چشمش را آتش انتقام پر کرده بود، کبریت بر بدن گرگ کشید و تله را گشود، گرگ با بدنی آتش گرفته فرار کرد. چوپان فکر انتقام را کرده بود ولی فکر این را نکرده بود که گندم‌هایش رسیده و مزرعه‌اش پر از خوشه‌های گندم خشک است.

گرگ سمت گندم‌زار خشک دوید و آتش جانش به مزرعه افتاد و تمام محصول‌اش در آتش سوخت. زانوی غم بغل کرد و آنگاه به ذهنش رسیده که مادرش چه پند حکیمانه‌ای به او داده بود.

گاهی مادری فرزند خود را نفرین می‌کند و به دنبال خنک کردن آتش دل خود است. ولی نمی‌داند همین فرزند بر اثر نفرین این مادر بیمار می‌شود و این مادر خودش می‌سوزد و داستان انتقام از گرگ دوباره تکرار می‌شود.

**************************************************

بازنشر : سایت دعاسایت (بزرگترین منبع ذکر و دعاهای قرآنی)

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

هفت − دو =